جنگی که پایان ندارد!!

بعد از شنیدن آهنک نسل سوخته کاوه یغمایی احساس کردم که موظف برای جنگ بنویسم جنگی که به نظرم روشن ترین نقطه تاریخ سی ساله جمهوری اسلامی است .ورای هرگونه تحلیل سیاسی جنگ این بار می خواهم این پدیده را از منظر انسانی تحلیل کنم که هیچ لطمه ای از این جنگ ندیده است.

جنگ ایران با عراق در اواخر شهریور ۵۹ شروع شد شروعی که به نظر تمام منصفین ما در آن هیچ نقشی نداشتیم در همین موقع بود که سیل مردم به سمت این کارزار رفت کارزاری که تمامیت یک سرزمین را نشانه رفته بود و کسانی بدون هیچ چشمداشتی برای جنگ رفتند آدمهایی که حداقل مرارتی که کشیدند دوری از خانواده و کسان بود و هشت سال جنگیدند. جنگ که نه دفاع کردند و به حق خوب دفاع کردند و پس از ۸ سال به خانه هاشان برگشتند و آن موقع بود که تازه شروع جنگ بود اما این بار نه با دشمن که با خودی و نه برای حفظ تمامیت برای حفظ شرافت می جنگیدند ،نبردی که تا حالا ادامه دارد .

برای حرفم شاهد مثال بیاورم وقتی داشتم رمان پاگرد محمد حسن شهسواری را می خواندم شخصیتی را دیدم به نام سروان که مرد جنگ آوری است و تمام دوره های عالی نظامی را دیده است اما تا حالا درجه نگرفته و وردستی دارد به نام ویلیام که خودش این اسم را برای او گذاشته این شخص یک جمله کلیدی در آخر جنگ به ویلیام می گوید « برای من جنگ تمامی ندارد» سالها می گذرد ویلیام پزشکی می خواند و از قضا در برگشت از کار در روز ۱۸ تیر گیر می افتد به خانه ای پناه می برد در آخر که به اشتباه گیر می افتد سروان را می بیند که رئیس لباس شخصی هاست و سروان که این بار اسمش حاجی است جمله مذکور را تکرار می کند.

اما نویسنده قصه بالا بد فهمیده است ،بد فهمیده است منظور سروان را ،و اگر این نوشته را هم بخواند شاید بد بفهمد ادامه جنگ اینی نیست که او می می بیند ادامه جنگ ادامه برای حفظ چیز هایی است که بدست آمده چیز هایی که امروز اسباب تفنن من و شما شده ،مفاهیمی مثل ایثار مثل شهادت مثل دین مثل ولایت و …

و حالا حق دارد که شاکی باشد و بجنگد برایش حق که نه باز هم وظیفه می بیند چون همه اش زیر سوال رفته یا به دست ما یا به دست کسانی که در راس بوده اند مفاهیم که لگد مال که شده هیچ، قلب هم شده مثلا وقتی محمد خاتمی توی مصاحبه اش ابرهام لینکن را شهید می خواند دیگر چه می توان گفت؟! به نظر اگر ابرهام لینکن قاتل سیاهان شهید باشد مفهوم شهادت چیست؟

بعد مفاهیمشان را که لگد مال کردیم می آییم آبرویشان را دست می گیریم که یا بریزیم یا خورد کنیم .یا برای دوا و درمان ذلیلشان می کنیم یا برای یک وام ۲-۳ میلیون تومانی یا به حقوقشان که ماهیانه شان گیر می دهیم یا به سهمیه شاهد و ایثارگر ورود به دانشگاه که چی اینها برای خدا جنگیده اند بروند از خدا جزا بگیرند به ما چه، جای ما را تنگ می کنند غافلیم از اینکه اگر همین آدم یک دست نبود اگر همین آدم ریشوی به نظر ما امل نبود امروز دانشگاه که هیچ زندگی هم نداشتیم یا نه داشتیم اما انقدر بدبخت بودیم که ای کاش نبودیم چرا بدبخت؟ چون اگر همان خوزستان را می گرفتند امروز ما لنگ بودیم.

کم جنایت نکردیم ما در این سالها، کم دلشان را خون نکردیم با زخم زبانمان کم زجرشان ندادیم که حالا برایشان یک آدم احمق بخواند :

یکی جای دست و پاهاش دادنش چندتا ستاره

یکی اون ستاره هارم جای دست و پا نداره

یکیمون شد پاره پاره

یکی مونده نیمه کاره

یکی برگشته تویه سنگر استخوناش رو بیاره

بگو نسل ما کجا رفت

نسلی که اومد بباره

نسلی که از آینه رد شد بی صدا به یک اشاره

نسلی که می خواست زمین رو توی اسمون بکاره

حتی آسمونش امروز توی قابی از حصاره

اون که قامت بلندش سپر این سرزمین بود

توی خاک سرد غربت پی یک قطعه دیاره

خیلی ها پیاده رفتن خیلی ها شدن سواره

یکی دیگه جون به شب باخت یکی دیگه شد ستاره

این احمق حتی نمی داند این قوم چیزی را که برای خدا داده دنبالش نی رود و حتما ندیده جانبازی را که حتا دنبال اثبات جانبازیش هم نرفته و فکر می کند که این آدم ها هم مثل خودش دنبال ستاره شدن بودند و باز هم حتما ندیده کسانی را که برایشان پیاده و سواره ندارد

بدبختی که این شعر را می خوانی همین الان که ما داریم وب گردی و علافی می کنیم همین آدم های بی دست و پا هستند که به فکر این ملکتند همین ها که جای دست و پایشان ستاره گرفته اند همین ها هستند که اگر باز هم کسی به وطنشان دست درازی کند خودشان را گوشت دم توپ می کنند تا این مملت حفظ شود نه تویی که توی فرنگستان می شینی و مثل بز اخوش سر تاسف تکان می دهی که ای وای باز هم به ایران حمله شد.

در آخر هم درود می فرستم به روح و روان زنده و مردشان که سالهاست خودشان و خانواده شان را رنجانده ایم با حرف های مفت و احمقانه مان.

۶ نظر »

  1. حسن گفت :

    مهر ۳۰م, ۱۳۸۷ در ۲:۳۳ ب.ظ

    سلام برادر
    هستیم در خدمتتان
    آنجا هم میاییم ان شاء الله

  2. محمد گفت :

    آبان ۱م, ۱۳۸۷ در ۵:۳۴ ب.ظ

    سلام
    اول اینکه با قسمت اول حرفتان مخالفم.یعنی جمله انسانی که هیچ لطمه ای از این جنگ ندیده است. شاید در نگاه اول خیلی ها فکر می کنند فقط انسانهایی که جنگ را درک کرده اند از آن لطمه دیده اند ولی نسل سوخته امروز که نسلی کاملا بی هویت است بیشترین ضربه را از جنگ خورده. (بلانسبت)اتفاقا چوب دوسر نجس شده چون نبود تا بجنگد وامروزهم چوب نبودنش را می خورد.انقلابی که قرار بود نسلی با هویت دینی بسازد چنان درگیر جنگ شد که حالا آمار فساد وفحشا واعتیاد وطلاق و… از بسیاری از کشورهای لائیک وحتی بی دین بیشتر است.
    دوم درمورد فهم نویسنده از جمله رزمنده با شماموافقم.متاسفانه کج فهمی های عمدی وسهوی بیشترین ضربه را به آرمانهای دفاع مقدس وارد کرده است.
    سوم در مورد شعر شاید به جز یکی دو مورد بقیه حرفها درست باشد.در واقع نسل ما کجا رفت.خدا رحمت کند رسول ملاقلی پور را فیلم نسل سوخته اش خیلی زیبا بود.

  3. یاداشت های یک خبرنگار جوان گفت :

    آبان ۴م, ۱۳۸۷ در ۸:۳۳ ب.ظ

    سلام دوست عزیز
    یه خواهش داشتم اگه ممکنه یه دعوتنامه پرشین گیگ برای من بفرستید
    ممنون
    خدا حا فظ

  4. yasaman گفت :

    آبان ۶م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۰ ق.ظ

    ]چه کار جالبی میکنید کمک به بی بضاعتها…

  5. حامد گفت :

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۶:۵۱ ب.ظ

    بعد از خوندن این مطلب بی اختیاز یاد انتهای شعر محسن نامجو افتادم:
    بسی رنج بردیم در این سال سی
    که رنج برده باشیم فقط ، مرسی
    راستش من فکر می کنم نیاز به این همه رنج نبود. این جنگ و …
    فکر می کنم استاد در تفسیر سوره قدر حرف جالبی زده ” ما باید ابتدا در شب سیاه مهره سازی کنیم و در صبح حرکت که در صبح وقت این کارها نیست.”
    در جهنم (مریم ۷۱)

  6. دوست گفت :

    فروردین ۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۳ ب.ظ

    به نظر من ادامه جنگ اشتباه بود

RSS نظرات این نوشته · آدرس دنبالک

ارسال نظر