رابطه امام با ما
الان که انگشت هایم را روی کیبورد می کوبم تا این نوشته را بنویسم می ترسم کیبورد بشکند یا یهو همه چیز بهم بریزد. چرا؟ چون کسی مثل من می خواهد در باره کسی بنویسد که به معنی واقعی قطب عالم است مرکز ثقل عالم است اصلا همه دلخوشی عالم است . و البته که جرات و جسارت ندارم که در باره خودش بنویسم می خواهم در باره رابطه و بستگی و نسبت ما با او بنویسم.
من مدتی است که وقتی می گویم امام زمان ته دلم خالی می شود مثل وقتی که می خواهم بروم سر جلسه امتحان و حتی کلمه ای هم درس حاضر نکرده ام یک جور هایی احساس ترس ترسی که حتی مانع می شود که آرزو کنم شب خوابش را هم ببینم البته ریشه ترسم را هم می دانم گناه هایی که هرروز تل انبار می کنیم روی هم و انگار نه انگار که کسی دارد نگاهمان می کند کسی که از جنس ماست کسی که آدم است کسی که رئوف رحیم است بر ما از خودمان بیشتر.
چند شب پیش در وبلاگ یکی از دوستان که خیلی ناامید بود بهش پیشنهاد دادم که چشم امام را ناظر ببیند بعد هم آمدم در این جا تا همین را بنویسم یعنی راستش نوشتم درباره قضیه پرونده های ما که هر جمعه می رسد دست امام( البته منتشرش نکردم) اما حالا می خواهم همان را دوباره نگاری کنم.
وقتی می گویند هر جمعه پروند اعمال ما را که مثلا شیعه بهمان می گویند می دهند به امام که ملاحظه کنند و امام می خوانند و با هر حماقت ما ناراحت و محزون و با هر عمل درستما ن شاد می شوند یکم برایم نفهمیدنی است از این بابت که خب نیاز نیست او که می بیند. چرا اینهمه کار؟ چرا پرونده؟ اما کلیت موضوع برایم خیلی شیرین است و البته سوال بر انگیز که ایا امام پرونده ما را هم می بیند اصلا ما را شیعه می داند. بعد هم اگر ما شیعه باشیم که دیگر خیلی دردناک است که امامی به آن لطافت آن همه محزون شود چون از ما جز حماقت و جنایت نمی بیند .
اما کلیت موضوع شیرین است اینکه بدانی در این زمین اگر برای هیچ کس مهم نباشی برای کسی مهمی کسی برایت ،برای اشتباهاتت گریه می کند و تو را همیشه دارد می بیند یا به قول حرفهای کلیشه ای اینکه صاحب داری .
این متن ادامه باید داشته باشد این حرفها اما انقدر بد حالم کرده که همین جا تمامشان میکنم.
پ.ن : می دانم که متن خیلی سردرگم است و خیلی ضعیف اما قصدم این است که یکقدار بی خیال جامعه شوم و بیشتر خودمان را ببینم و البته سخت است .
علی محمدپور گفت :
دی ۵م, ۱۳۸۷ در ۲:۰۵ ق.ظ
اما کلیت موضوع شیرین است اینکه بدانی در این زمین اگر برای هیچ کس مهم نباشی برای کسی مهمی کسی برایت ،برای اشتباهاتت گریه می کند و تو را همیشه دارد می بیند یا به قول حرفهای کلیشه ای اینکه صاحب داری . …. اصلا تعجب نکن اولین کسی هستم که نظر می زارم و متنت را میخونم به هر حال …. خوب مینویسی و متن خوبی است، هر متنی که ادم را به فکر فرو ببرد خوب است.
حسن گفت :
دی ۵م, ۱۳۸۷ در ۷:۲۹ ق.ظ
سلام
بالاتر از آن، پرونده هایمان ثانیه به ثانیه زیر دست حضرت باری تعالی است. اما ککمان هم نمی گزد و راه خودمان را می رویم.
*نکته: رفیق! پس از ویرگول در کلمات کلیدی ات یک فاصله بگذار. این طوری کل عبارت را یک کلمه کلیدی حساب می کند. البته ببخشید ها!
هستی گفت :
دی ۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۰ ب.ظ
سلام
در مورد حافظ کاملا موافقم. زمانی که بیشتر حوصله و وقت داشتم تعداد زیادی از غزل هاش به دلیل کثرت خوندن و زمزمه کردن تو ذهنم حک شده بود. الان که دیگه درس ها مجال نمیده. شایدم خودم یه کم از اون حال و هوا بیرون اومدم.
در مورد تغییر رویه ام هم باید بگم، من کلا همینطورم. همونطور که تو پست قبلیمم نوشته بودم، بالا پایین زیاد دارم. ولی شاید متاسفانه وقت های دلتنگی و خستگیه فقط که مینویسم. ترجیح میدم خوشی هامو با دوستانم تقسیم کنم بیشتر، این حرفامم واسه خودم نگه دارم! (; اینجا رو هرکی خواست میخونه، هرکی هم نخواست نمیخونه، توقعی از کسی ندارم در موردش.
متنی هم که نوشتی خوب بود از نظر من. حداقل برای منی که مدتیه دیگه از این حرف ها کمتر میشنوم. زندگی تو محیطی که خیلی از اطرافیانم حتی وجود خدا رو باور ندارن، متاسفانه باعث شده کمتر به این حرف ها فکر کنم. مرسی به خاطر تلنگر و یادآوریت (;
نیره غدیری گفت :
دی ۷م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۴ ق.ظ
سلام. راست میگی!
منتظر ظهور عشق گفت :
اسفند ۲۴م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۳ ب.ظ
اللهم عجل الولیک الفرج