بهمن ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۳:۳۸ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
او میدانست…
که اگر نمیدانست، بر هتک حرمت زن مسیحی در فرسنگها آنسوتر اشک نمیریخت و فریاد نمیزد…
علی میدانست..که آموخته بود “جویی را به ستم از دهان مورچه ای ستاندن” مصلحت برنمیدارد…
میدانست که خون، خون است، و انسان، انسان.. خواندن دنبالهی این نوشته »
۲۰ نظر
دی ۳۰م, ۱۳۸۷ در ۴:۵۱ ق.ظ
(جامعه نامه)
هرچه فکر کردم هیچ چیزی بهتر از این شعر برای مظلومان غزه نیافتم شعری که از اعماق وجود اخوان برامده و عمق درد فلسطینیان را می رساند
خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود خواندن دنبالهی این نوشته »
۶ نظر